نمی دونم چرا یه هو به سرم زد بعد از مدت ها بیام و بنویسم!اونم اینجا!
البته خداییش دیشب یه کم سرخوشانه رفتم سراغ شعرای گذشتم و بد
جور دلم گرفت!!!!!!!!!
بعد احساس کردم که در مورد همه چیز حق داشتم شک کنم الا
شعرام!!!!!!
بعد نشستم و یه شعری رو که یه روز قرار بود زوری بگمو دوباره گفتم
فعلا بی خیال همه چیز ...
خیلی خیلی خیلی خیلی... دلم واسه اینجا تنگ شده بود!
چقدر دلم واسه هلال بود یه ریزه شده بود!
راستش آدما برا شاد بود به بچگیاشون برمیگردن!
و من به زمانی که بدون اینه کسی بدونه خودم بودم!
یادش به خیر!!!!!!!!!!!!
*
مترو
شروع کرده خطوطی را که هیچ وقت
به پایان نمی رسیدند
اما همیشه از مداد من می گذشتند
و از ساعتی می گفتند که
عقربه هایش ته لیوانی کوسه به دنیا آمده اند
لیوانی که در دست های تو اتفاق می افتاد!
حالا ریل های در هم من از شیشه خرده ها گذشته اند!
از زمان گذشته به حال رسیده اند:
به من و چرخ های تو که به دنده هایم گیر داده ای!
(همیشه تو بوده ام منهای یک دنده!)
دنده ه را می کشی
و خورد می شویم توی دهن لوکوموتیوی
که به جنگ جهانی دوم باز می گردد
و روی خطوط دشمن حرکت می کند
***
ستوان ها همه به ستون!
دو ستون موازی!
می خواهیم به داستان اصلی برگردیم
که قرار بود
روی لب هایمان اتفاق بیوفتد
***
قطار حرکت میکند و تمام ستون ها زیر عشق ما له می شوند
ـ لب هات را نزدیک بیار...
ـ هیس!
دیگر همه چیز تمام شده...
قطار فرو می رود
و می رسد به عقربه هایی
که دورش می چرخند!
برام دعاکنین سال دیگه با خبرای خوب بیام شعرهام هم نپریده باشن
اینم چند تا شعر
درخت نیستم
برگی کوچکم
اما
من هم
روی اب می مانم
تمام گناه یا نیمی
من به حبس ابد محکومم
بگذار ادم ازاد باشد
راستی لطفا در مورد شعر هام هم نظر بدین
قصد داشتم دیگه شعر نگم اما نشد هر چند پر مشکلن
خوشحال می شم نقدشون کنید
اخرین بار که متولد شدم
با یک اسلحه ی سرد بردستم نوشتند :
صلح
و پایم را محکم در پوتین های پدرم کوبیدند
که نبود
حالا در هفت سالگی ام
بابا اب نمی دهد
و مادر از بس نان داده
خسته شده...
معلم ها هنوز هم تلاش می کنند
اولین کلمه ام را بنویسم
صلح
و اما یکی دیگه که یه جور بامزه متولد شد من اسم واقعی ام لاله است (البته شما همون هلال صدام کنید) و داشتم فکر می کردم اولین بار پدرم اسمم رو گذاشت که شد شعر پس تقدیمش می کنم به بابای خوبم:
اولین بار پدر نامم را گذاشت
لاله
هر چقدر سرخ تر شدم
بیشتر ترسید
و مادر هنوز هم بالای سرم
اسپند دود می کند
می ترسد با یک گلوله ...
بنگ!
یک لاله ی واقعی
با داغی که یک گلوله کاشت
و یک طرح که بدنبال شعر قبلی پیداش شد
لاله ام
دیروز یک گلوله
مرا کاشت
که نمی دونن جشنواره ادبی دانش اموزی امسال شیراز بود و منم نمی
دونم از روی خوش شانسی یا بد شانسی هم داستان و هم شعرم
برگزیده شد چون راه نداشت تو هر دو باشم و منم دیر خبر دار شدم رفتم
قسمت داستان اما از شعر هم بی خبر نموندم
اول شعری رو می زارم که خیلی خوشم اومد ومال خانوم رزمیان از
مرودشته که از بر گزیده های سال های قبل بود
لباس تور مرا عنکبوت می بافد
بدون منت و شرط و شروط می بافد
دلش خوش است که عروس او هستم
اتاق تور مرا با فلوت می بافد
ولی مچاله و زندانی سر دیوارم
گذشته های مرا این خطوط می بافد
و هدیه ای که در ان عنکبوت جان سختی
برای من طوقی از بلوط می بافد
مرا به گوشه ی دنج اتاق متروکی
عمود و بسته به حال سقوط می بافد
ردیف کار خودش را تمام می بیند
به جای قافیه هایش سکوت می بافد
و این کار از خانوم زهرا دوستی از قزوین
از خاک به سمت اسمان پر زده ام
از دایره یزمان جلو تر زده ام
بگذار بگویند که دیوانه شده است
عمریست که من به بسم اخر زده ام
و دو تا طرح که از الهه تیموریانه هرچند مخصوصا کار اول کلمات اضافی داره
اما ایده اش جالبه
افتاب
بدنیا می اید
می دانم
اسمان شهر ما در بیمارستان شهر در بخش زایمان بستری است
ودومی
جنازه ام تا ابد
روی دست هایت خواهد ماند
وصیت کرده ام
یک دست پاک
مرا به گور بسپارد
اخرش جاهای خیلی بد شهرمونه
من تو این مدت اینقدر چیزای عجیب اونجا دیدم که خدا می دونه
مردمانی که از خودم غریبه حسشون نمی کنم لباس هایی رو
روی تنشون می بینم که بوی فقر می دهند لباس هایی که
خجالت نمی اورند غرور می اورند
خدا همه ی ما رو وقتی بدنیا اومدیمیه اندازه دوست داشت ایا
هنوزم یه اندازه دوست داره؟
این شعر کوچیک رو بدون توجه به ضرب المثل برای مردی گفتم
که نانش ندادند و دستش شکست
نمک ندادند
دستش شکست
و اما این شعر مال یکی از دوستانه که من با دید خودم بهش
نگاه کردم
حقیقت در دستهایت پنهان شد
وقتی دروغ قصد جانش را کرده بود
ومن:
حقیقت را پنهان نکن
جای دروغ در دست های تو نیست
و اما شعرای خیلی قدیمی
امدی
اما دیر
خیلی دیر
من
کفش هایم را به ابر ها دادم
تنها کسی که نمی تواند
مور چگان عاشق را زیر پا له کند
چراغ قرمز
دوباره می ایستد
اینبار
سبز می شوم
امروز علاوه بر شعر یک داستان هم می نویسم
یک گور دسته جمعی!
پلاک شناسایی ندادند
گمنام بمیرید
جرینگ جرینگ
نگاهی به قلبم
پر شده از سکه های
زنگ زده ی
یهودا
واین که خیلی شبیه یکی از اشعار خانوم اعظم رنجبر
شده البته از یه دید دیگه
اول مال خودم
شیطان نیستم
اما
سجده نمی کنم
و شعر خانوم رنجبر
باید شریک شوم در گناه شیطان
من به ادم ها سجده نمی کنم
ودر اخر داستان کوتاه
پاک کن
انگشت هام را گرفتم جلو چشمم و تا صد شمردم وقتی
باز
می خواست به او بد و بیراه بگویم انگار نمی خواست . راستش از این
بازی مسخره خسته شده بود من هم !
او می خواست به خودش ثابت کند نه گفتن هم بلد است اما جرات حرف
زدن هم نداشت. از قیافه اش خنده ام گرفت پرسیدم :چرا قایم نمی شی ؟
تمام جراتش را جمع کرد و گفت خب هر جا قایم بشم تو پیدام می کنی
مگر چند دقیقه طول می کشه پشت تموم این خطا رو بگردی؟
و بعد سکوت کرد . رفت توی فکر .چشم هایش که خودم ابی کشیده بودم
شد مثل دریا اگر یک کم دیگر نگاه می کردم غرق شده یودم چشم هایش
پر اشک شده بود نشست وشروع کرد به گریه کردن اشک هایش را
دوست نداشتم پاک کن را برداشتم و پاکشان کردم بعد دلداریش دادم اما
خودم خیلی دلم گرفت نمی خواستم او چیزی بفهمد برایش یک خانه کشیدم
و فرستادمش بخوابد بعد هم کاغذ را تا کردم و در جیبم
گذاشتم اما دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم زدم زیر گریه اما او دوست
نداشت اشک هایم را ببیند یک پاک کن برداشت و ان ها را پاک کرد
می خواستم خیلی چیزا بگم از فاصله طبقاتی که اینقدر
دو تا پسر جوون رو متفاوت می کنه یکی فلج اطفال گرفته و تو روستای دور
افتادش زجر می کشه اون یکی از خیانت دوست دخترش گریه زاری می
کنه و به خاطر فراموش کردنش یه سفر می ره امریکا اما من فقط سکوت
می کنم و تاسف می خورم که هیچ کاری نمیتونم بکنم
این جا ایرانیه که ما دوستش داریم
اینم دو تا شعر خیلی جدید که درست و حسابی هم
روشون کار نکردم
حق کلاِغ
سیاه نبود
ان سرزمین
شاخه ی زیتون
نداشت
هر چه دور تر
کم رنگ تر
نزدیک بیا
باید روشنم کنی
و بعد از کلی وقت یه شعر سپید که فکر می کنم پر
مشکل باشه
زمان به عقب برمی گردد
عقربه های کوچک ساعت
دوباره هفت ضربه ی مقدس را می نوازند
هفت ضربه ای که افرید
حالا خراب می کند
وبازی های کودکیم
به عصر حجربرمیگردد
زمانی که پنجه هایمان پر از خون و
زندگی بود
من
دیدم
که خیلی ساده
طوفان نوح هم گذشت
اما
حالا حتی
استخوان های اجدادم
خرد می شود
و از دست هایم دوباره بوی خون می اید
دارم که تا الان واسه کسی نخوندمش خوشحال می شم نظر بدیناگر
کسی اسم کتابی به اسم شهر اینه ها رو شنیده ممنون می شم به من
اطلاعاتی در موردش بده
بی نهایتم
و صدایم
شکستن دو خط موازی
اینم یه شعر قدیمی
H2O
اینم
به علاوه ی مقداری کربن
ان را که منها کنی
حبابی می شوم
و تو
دریا می مانی
نمک نخور
نمکدان شکستن کار تو نیست
نیم خطی
که از یک نقطه اغاز شده
و
تمام نمی شود
مادرم
حوا
پدرم
ادم
چرا از میوه ی ممنوعه
نخورم
سلام سلام
خب من این جا رو خیلی دوست دارم چون
یه فضای خیلی خوبه برای خود خودم
و شعر هایی که نمی دونم اگاهانه است یا
نه ![]()
![]()
![]()
این شعر را ابی می نویسم چون رنگ
شعرم ابیه
بیا اینبار
باران را اینطور بنویسیم
ب
ا
ر
ا
ن
قطره قطره قطره
دهیم
حالا برابریم